تبليغاتX
نــا خــــا نــــــا

هر خاکی رویاننده نیست. برخی خاک‌ها آفت گیاه‌اند. خاک شده‌اند که بخشکانند؛ که بپوسانند. خاک من از این گونه است. آفت می‌اندازد به جان گیاه. ریشه را سست می‌کند. هرزپرور است. روییدن بر این خاک نشانه‌ی زندگی نیست. سر برآوردن از این خاک، سرآغاز مرگ است. خاک من مناسب است برای خار. خار هم که ثمر نیست.
باید دست‌هایم به این خاک چنگ بزنند؛ ریشه‌ام را درآورند؛ در خاک دیگری فرو کنند. ریشه‌ام باید دل چندپاره‌اش را در خاک جدید بدواند و خودش را با مرطوبی و نامرطوبی‌ خاک تازه سازگار کند. البته اگر خاک من قدرت سازگاری را از ریشه‌ام نگرفته باشد. 


"غم زمانه گاه عنان زبان را می‌گیرد از ما اما گذر زمان می‌گوید بهتر آن بود که ناگفته می‌ماند. رویش بر خاک پوک نیز میسر است؛ چراکه ریشه که در آب باشد امید ثمر هست پس آن به که چرخ بر هم زنی ار غیر مرادت گردد. مراد ما همان آرامش ساده کودک بی کینه‌ای‌ست که زود می‌گرید و زود می‌خندد."

این جملات رضا هدایت عزیز است برای این پست ناخانا؛ برای احوال این روزهای من.


"بگذار بروم و اندوه بی‌پایانم را در دل دریا پنهان کنم؛ باشد که آدمیان، که شمارشان از تمام شپش‌های دنیا بیشتر است، دست به دعاهای دراز بردارند."

                                                                         سرودهای مالدورور، سرود اول، بند هفتم
                                                                                  ترجمه‌ی مسعود قارداش‌پور

+ نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

ترانه‌ی "unutmaki dünya fani" سروده‌ی "Barış Manço" را دوست دارم؛ هم به خاطر محتوایش؛ هم به خاطر آهنگ و تنظیمش و هم به خاطر خواننده‌اش. "muazzez ersoy"، از خوانندگان دوست‌داشتنی ِ ترکیه، با صدای زیبایش این ترانه را خوانده است. 
این ترانه را ترجمه کردم؛ هم به خاطر ترانگی‌اش؛ هم به خاطر آهنگش و هم به خاطر خواننده‌اش. 
کلیپ ترانه‌ی "unutmaki dünya fani" را می‌توانید این‌جا ببینید.

kurumuş bir çiçek buldummuazzez ersoy
mektupların arasında
birtek onu saklıyorum
onu da çok görme bana
aşkların en güzelini
yaşamıştık yıllarca
bütün hüzünlü şarkılar
hatırlatır seni bana

kırıldı kanadım kolum
ne yerim var ne yurdum
gurbet ele düştü yolum
yuvasız kuşlar misali
selvi boylum seniniçin
katlanırım bu yazgıya
böyle yazmışsa yaradan
kara toprak yeter bana

unutmaki dünya fani
veren Allah alır canı
ben nasıl unuturum seni
can bedenden çıkmayınca

گل خشکیده‌ای پیدا کردم
در میان نامه‌هاBarış Manço
آن‌را نگه‌ داشته‌ام
آن را هم برای من زیاد نبین

زیباترین عشق‌ها را
سال‌ها زندگی کردیم
اکنون
ترانه‌های غمگین تو را به یاد من می‌آورند

دست و بالم شکست
نه جایی دارم نه سرزمینی
راهی غربت شدم
هم‌چون پرنده‌های بی‌لانه

ای سرو بالابلندم! به خاطر تو
تن می‌سپرم به سرنوشت
خاک سیاه نصیبم خواهدشد
پروردگارم اگر این‌گونه نوشته باشد

فراموش نکن دنیا ناپایدار است
پروردگاری که جان می‌دهد، جان می‌گیرد
چگونه تو را فراموش کنم
تا زمانی که زنده‌ام؟

+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

"اگر زیباترین اثرت را روی کاغذ خلق کرده باشی، زندگی را باخته ای. فرقی هم ندارد... نوشتن، کشیدن، حک کردن، ساختن،... کاغذ، سنگ، چوب، فلز، نت...
زیباترین اثرت را با لب هایت خلق کن، با رقص کشیده انگشت هایت، با نوک زبانت، با چشم هایت... روی اندام کسی که می توانی به او بگویی «دوستت دارم»."  

                                                                                آفرين به آيدين فرنگي با اين اثر زيبايش  

+ نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

نمی‌دانم کوثر کدام است

کوثر برادران یکی از دوقلوهای علیرضا برادران بود. علیرضا برادران همان عکاسی بود که دو تا دختر یک شکل داشت. همانی که توی آن هواپیمای لعنتی C - ۱۳۰ بود. همانی که عینک داشت و دست چپش را گذاشته بود زیر چانه‌اش و به تو نگاه می‌کرد. تو همانی می‌توانی باشی که در مراسم تشییع پیکر چندین خبرنگار و عکاس شرکت کرده‌ای و اتفاقن می‌توانی زل زده باشی به چشم‌های برادران؛ به چشم‌های خواهران. حالا کوثر برادران مرد. پریروز در بیمارستان لقمان نماند و رفت پیش پدرش. نمی‌دانم از مادرش اجازه گرفته بود یا نه. خبر مردنش را که شنیدم گفتم تف به این زندگی!
آقایان! خانم‌ها! شما که سرتاسر زمستان ۸۴ را با این بحث گذراندید که آیا خبرنگاران و عکاسانی که به C - ۱۳۰ ی شما اعتماد کردند، شهید شده‌اند یا نشده‌اند، به نظرتان الان کوثر شهید به حساب می‌آید یا نه؟ مادر کوثر چه؟ می‌توانیم به او بگوییم شهید ِ زنده یا مادر ِ شهید؟
راستی ما چندتای دیگر هواپیمای C - ۱۳۰ داریم و چندتای دیگر بیمارستان لقمان؟ 
پریروز با خواندن خبر درگذشت کوثر تلخ شدم و امروز با دیدن فیلم تشییع پیکر کوچک کوثر. بیچاره مادرش! بیچاره خواهرش! 
+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

کرج. امام‌زاده طاهر. فروردین ۸۷

عکس از لیلا ملک‌محمدی

عکس از لیلا ملک‌محمدی

عکس از لیلا ملک‌محمدی

محمد مختاری و محمدجعفر پوینده

عکس از لیلا ملک‌محمدی

عکس از لیلا ملک‌محمدی

صفر قهرمانیان شاعر نبود اما شاعرانه زیست

عکس از لیلا ملک‌محمدی

فاتحه‌ای نثار روح پربرکت موبایلم لطفن


تو
هیچ کاری برای من نکردی
جز این که چاقویی را که توی پهلویم فرو رفته بود، دربیاوری
بشویی
و دوباره بگذاری سر جایش
همان جا
درست در پهلوی راستم!

                                                                                              حدیث لرزغلامی

+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

ای تف به این زندگی!  
+ نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

روزنامه‌نگاران "ایران‌زمین" روزنامه‌ی ایران دست به اعتصاب زدند.
روزنامه‌نگاران بخش ايران‌زمين ِ روزنامه ايران به دلیل تاخير ۲ماهه در پرداخت حقوق و كسر حقوق فروردين‌ماهشان دست به اعتصاب زدند.
كاوه اشتهاردي، مديرمسئول روزنامه ايران، اين روزنامه‌نگاران را تهديد به اخراج كرده است و آنها نيز گفته‌اند، در صورتي كه مسئله تا يكي، دو روز آينده حل نشود اقدام جدي‌تري انجام خواهند داد.
ايران‌زمين سرويس استان‌هاي روزنامه ايران است كه ۳۰۰ نيرو دارد و در ۱۵ استان ضميمه‌ی روزنامه ايران است.

توضیح خودم: بخشی از حقوق فروردین‌ بسیاری از روزنامه‌نگاران و خبرنگاران ِ بابیمه و بی‌بیمه، از جمله خودم، به بهانه‌ی تعطیلات نوروز کسر شده است؛ آن‌هایی که بیمه نیستند به این بهانه که بیمه نیستند و آن‌هایی که بیمه هستند به این بهانه که تعطیلات را نبوده‌اند. انگار روزنامه‌نگاری و خبرنگاری در این مملکت از بی‌صاحب‌ترین مشاغل است. 

باز توضیح خودم: آقای اشتهاردی عزیز! حواستان کجاست؟ روزنامه‌نگار بدون بیمه و بدون قرارداد که تهدیدبردار نیست. تن سپردن به کار روزنامه‌نگاری و خبرنگاری در مملکت ما به خودی خود تهدیدی جدی است.

+ نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

Piraye İçin Yazılmış
Saat 21 Şiirleri - 26 Eylül 1945


Bizi esir ettiler
bizi hapse attılar 
                     beni duvarların içinde 
                              seni duvarların dışında

.Ufak iş bizimkisi
:Asıl en kötüsü
bilerek, bilmeyerek
...hapisaneyi insanın kendi içinde taşıması
İnsanların birçoğu bu hale düşürülmüş
namuslu, çalışkan, iyi insanlar
...ve seni sevdiğim kadar sevilmeye lâyık
nazim hikmet                                                                      

 

نوشته‌اي براي پيرايه
شعرهاي ساعت ۲۱

ما را اسير كردند
ما را در زندان انداختند
من را در اين سوي ديوارها
تو را در آن سوي ديوارها

اين كه براي ما چيزي نيست.
همه‌ي حقيقت اين است:
هر انساني با خود زنداني حمل مي‌كند
دانسته يا نادانسته
احوال بسياري از انسان‌ها همين است
انسان‌هاي خوب، ‌پركار و پاكدامن
و انسان‌هايي لايق دوست داشته‌شدن
درست همان‌قدر كه تو را دوست دارم
                                                                         ناظم حكمت
                                                                         ترجمه: خودم 

+ نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

وقتی داری به شکل خودت می‌بالی، می‌رسی به نردبان اتفاق. بالا می‌روی و می‌افتی این گوشه و از هم می‌پاشی. اتفاق، می‌اندازدت و از هم می‌پاشاندت. زندگی تکیه داده است به پایه‌های لرزان اتفاق و همه‌چیز زیر نظر اتفاق، می‌افتد. اتفاق دست هرکسی را می‌گیرد و به هر گوشه‌ای که بخواهد، پرت می‌کند. اوست که تصمیم می‌گیرد چه کسی کجا باشد و چه کند. اتفاق، آدم‌ها را به هم می‌رساند. اتفاق، آدم‌ها را از هم می‌گیرد. اتفاق می‌آورد. اتفاق می‌برد. اتفاق از آن بالا تو را می‌بیند و درست زمانی که تشخیص می‌دهد بی‌خودی و می‌توانی برقصی، می‌رقصاندت و در این رقص آن‌قدر می‌چرخاندت که گم می‌شوی و  خودت را نمی‌توانی پیدا کنی. اتفاق، عشق را روی بالاترین پله‌اش می‌ایستاند و به موقع پرت می‌کند روی جان آدم‌ها. اتفاق، غریبه را از بالا با چنان شدتی می‌کوبد روی تو که نقش‌اش را هیچ‌گاه از دلت نمی‌توانی پاک کنی. کلید دل همه دست اتفاق ِ بی‌پدر است و تا خودش نخواهد باز و بسته نمی‌کند. اتفاق، برای بعضی آدم‌ها نرده‌هایش را سفت و بلند می‌کند. آن‌قدر سفت که هرگز نیفتند و آن‌قدر بلند که برای دیدن‌شان باید گردن‌درد بگیری. او بعضی از همین آدم‌ها را همیشه در اوج نگه می‌دارد و بعضی‌های دیگر را هر وقت بخواهد از اوج، پایین می‌اندازد. نرده‌های همین اتفاق برای بعضی آدم‌های دیگر لرزان و شل است و اصلن نمی‌گذارد که بالا بروند. اتفاق ِ لعنتی با افتادن آدم‌ها تفریح می‌کند. با نیفتادن آدم‌ها تفریح می‌کند. با کوبیدن آدم‌ها تفریح می‌کند. با من تفریح می‌کند. با تو تفریح می‌کند. من از دست اتفاق ِ بی‌پدر گله دارم. خیلی.  

نفرت بر زمين باير می‌رويد. بر جنازه‌ی درختان سوخته، چشمه‌های خشک‌شده. 

+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

صفورا مادربزرگ کوتاه و خمیده‌ی مهدی بود. او سرتاسر سال با دست‌هایش موهای کویر را نوازش می‌کرد و در گوشش لالایی می‌خواند و به او وعده‌ی باران می‌داد و چشم از پسته‌هایش برنمی‌داشت تا در مرداد لبشان به خنده باز شود. بارها در صورتش عمیق شده بودم. کویر خودش را روی صورت صفورا پخش کرده بود. بارها  شروع کرده بودم به شمردن خط‌وط ترک‌خورده‌ی چهره‌ی صفورا اما در نهایت ترک‌های صورتش بر ترک‌های دست‌هایش عمود می‌شد و حساب از دستم در می‌رفت و می‌رفتم تا چهره‌ی او را با چهره‌ی کوهستانی مادربزرگ خودم مقایسه کنم. هر قدر در چهره‌ی مادربزرگم زاویه‌هایی با گوشه‌های تند و خط‌های ملایم وجود داشت، در چهره‌ی بدون زاویه‌ی صفورا، خطوط شکسته‌ی شور می‌دیدم. کویر، خاطرات صفورا را ریخته بود توی کف‌اش و دست‌اش را مشت کرده بود و گذاشته بود روی دل صفورا. هر لحظه قطره‌ای از توی نگاه‌اش بیرون می‌ریخت. دست‌هایش بوی خرمن‌های سوخته می‌داد. از لب‌هایش بوی پسته‌های سوخته بلند می‌شد. قدم‌هایش، کوچه‌های سوخته بود و خودش، کوتاهی و خمیده‌گی درخت کویر. صفورا فقط به چهره‌ی خندان پسته‌هایش لبخند می‌زد و به صورت بشاش ستاره‌هایش دلخوش بود. او تاب ماندن درهیچ شهری را نداشت و دلش برای کویر می‌تپید و هر از گاهی که یکی از فرزندانش او را از کویرش دور می‌کرد، در خود فرو می‌رفت و درنمی‌آمد. او دیشب پسته‌هایش را به خدا سپرد و مرد. در مشهد و دور از کویر. نمی‌دانم آیا پسته‌هایش به مرداد لبخند خواهند زد یا نه.      

 ترانه‌ی بارون از آلبوم "شب، سکوت، کویر" شجریان

 

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

کاظم فائقی، مترجم بیش از سی‌صد جلد کتاب

"کاظم فائقی"ِ هفتادوشش ساله که مترجم بیش از سی‌صد جلد کتاب برای کودکان و نوجوانان است پس از بازدید از نمایشگاه کتاب، هنگام پایین آمدن از یکی از سراشیبی‌های تند مصلای تهران، تعادل خود را از دست داد و افتاد و دچار شکستگی مچ دست شد.
این مترجم که خواسته بود لطف نخستین روز نمایشگاه کتاب را از دست ندهد همراه با دختر خود به بازدید از نمایشگاه اقدام کرده بود که متأسفانه هنگام بازگشت، در ضلع شمال شرقی مصلا برای او این اتفاق افتاد.
پس از زمین‌خوردن فائقی، چند نفر از جوانانی که آن‌جا حضور داشتند به اورژانس نمایشگاه زنگ زدند و البته اورژانس آمد. اگر مساحت مصلا را در نظر بگیریم، رسیدن اورژانس پس از ده دقیقه نشان می‌دهد که خیلی زود نیامد.
البته دختر کاظم فائقی اصرار داشت که با ماشین شخصی خودش، پدرش را به یک بیمارستان برساند اما به اصرار من و چند جوان حاضر در صحنه راضی شد تا این کار را به اورژانس نمایشگاه بسپارد. قرارشد فائقی را به بیمارستان فیروزگر منتقل کنند. از آن‌جایی‌که ما در خبرها شنیده بودیم بازدیدکنندگان نمایشگاه کتاب به محض ورود به مصلا بیمه هستند، فکر کردیم هزینه‌های درمان این مترجم توسط مدیران اجرایی نمایشگاه پرداخت می‌شود اما ظاهرن تمام هزینه‌های درمان وی توسط خانواده‌اش پرداخت شده و نمایشگاه هیچ مسئولیتی را در این باره قبول نکرده است. از این گذشته در مدت این چند روز هیچ‌کس بازجوی حال این مترجم نیز نشده است.
اگر این را نگویم خفه می‌شوم در همان قسمت از مصلا نیز یک آبخوری پیدا نمی‌شد تا سر و صورت خونی این بازدیدکننده شسته شود و تشنگان دریای مصلی باید از غرفه‌های فروش اجناس خوراکی، آب‌معدنی می‌خریدند و نوش جان می‌کردند. خانم فائقی نیز که به خریدن آب اقدام کرده بود، پس از زمین‌خوردن پدرش، خدا را شکر می‌کرد که آب خریده است تا گلوی پدر پیرش را سیراب کند.

در این خبر ِ فارس، معاون اجرایی نمایشگاه گفته که براي رفاه حال بازديدكنندگان، تمهيدات لازم انديشيده شده و جاي هيچ‌گونه نگراني نيست و تمام بازديدكنندگان در ايام برگزاري نمايشگاه تحت پوشش بيمه حوادث خواهند بود.

به دلیل دزدیده شدن تلفن همراهم نتوانستم از صحنه‌ی دلخراش زمین‌خوردن استاد فائقی عکس بگیرم؛ بنابراین عکس بالا را از این‌جا برداشتم.

نامه‌ی شکایت‌آمیز کاظم فائقی به برگزارکنندگان نمایشگاه کتاب

+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

اثر هدا حدادی

از من که گذشت
اما می‌خواهم از تو نگذرد
بادی که از
هیا
هو
ها
ی کودکانه‌ی‌مان
برخاست

این شعر ِ من چندی پیش برای نخستین‌بار در نشریه‌ی الکترونیکی صدای مستقل ادبیات ایران منتشرشد.

تصویر بالا توسط هدا حدادی خلق شده است.

+ نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

بالا آورد. بالا آورد و محتویات معده‌اش را ریخت توی کیسه‌ی سیاه زباله‌ای که لبه‌ی جوب نشسته بود و پایاهایش را انداخته بود توی جوب. چشم‌هایش را پرت کرد به طرف پنجره‌ی طبقه‌ی چندم ساختمان روبه‌رویی. صدای شکستن که آمد، مطمئن شد بیدار است. حالا چشم‌هایش دراز کشیده بودند روی تخت اتاقی که توی آن پنجره محصور بود. پایین آورد. پایین آورد و خودش را جلو کشید. نَفَس‌اش را کشید وسط قفس سینه‌اش. دنباله‌های شال‌اش در میان دندان‌هایش هم خیس شده بود و هم پاره. فکر کرد اگر با این زور ِ آخري هم چیزی بیرون نیاید، حتمن خودش از این دنیا بیرون خواهد رفت. زور زد. افتاد. کیسه‌ی سیاه زباله با سیاهی شب و سیاهی موهای گوی لزج قرمز و سیاهی زوزه‌های کم‌جان و سیاهی دندان‌هایش پر شد. باز بالا آورد و پر شد. گلویش را گره زد و پرت‌اش کرد توی سطل زباله. خیسی کف دست‌هایش را با وسط شال‌اش خشک کرد و یاد موهای سیاه گوی‌اش افتاد. با لبخندی خشک بالا آورد و افتاد. 
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

                                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |