تبليغاتX
نــا خــــا نــــــا

 یادت هست باران تندی گرفت و زمان از غروب گذشته بود و اسفند داشت به عید می‌رسید و من و تو پناه گرفتیم زیر سایه‌بان یک درب ناشناس و خدا خدا می‌کردیم کسی نیاید بیرون و اگر می‌آید بیرون، آن چند قطره باران را نبیند که بین لبان ما گیج شده‌اند.
هنوز فکر می‌کنم آن خیس‌ترین بوسه بود و از آن روز هنوز باران نیامده دوباره در این شهر.

ادامه‌ي خواب ديوانه‌ي عزيزم

+ نوشته شده در دوم مرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

گراناز موسوی

 

به اعتقاد "گراناز موسوی" شاعر مجموعه "پابرهنه تا صبح"، شعر امروز ایران جذام گرفته است.
او در نشستی ادبی که با شاعران و نویسندگان اراکی داشته گفته است: "اتفاقاتی که در چند ساله‌ی اخیر در شعر ایران افتاده باعث پریشانی و حرکت اضمحلالی شعر شده است. هنوز تکلیف ما با خودمان روشن نیست و رفته رفته این بیماری دامن‌گیر همه‌ی شعر ما شده است که من آن را جذام نامیده‌ام.

 

گزارش کامل این نشست و عکس‌های آن را این‌جا بخوانید و ببینید.


فكر نمي‌كردم خداي هامون به اين زودي‌ها بميرد

+ نوشته شده در بیست و نهم تیر 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

شب گذشته رييس جمهور محترم كشورم در گفت‌وگويي كه با كانال يكِ رسانه‌ي ملي داشت، حرف‌هاي خوبي زد. او كه هر لحظه لبخندي تازه بر لبانش شكوفا مي‌شد گفت كه ما از نظر فرهنگي، ورزشي، علمي و كلن از هر نظر در اوج شكوفايي قرار داريم.

به گفته او تمام اين شكوفايي‌ها به دو سال اخير بازمي‌گردد؛ يعني درخت‌هاي علم و دانش و فرهنگ و ورزش و بينش و همه درخت‌ها در همين دوسه‌سال اخير سر از خاك بيرون آورده و نهال شده و رشد كرده و ساقه و جوانه و شاخه و ميوه و چيزهاي ديگر زده و داده‌اند.

مثلن درباره ورزش گفت: من فکر مي کنم در دو سال و ده ماه اخير به اندازه ده سال در مسابقات و رقابت‌هاي ميادين جهاني، جوانان ورزشکار ما مدال‌هاي رنگارنگ کسب کرده‌اند و هر روز مدالي مي‌گيريم که تعداد آنها بسيار چشمگير و روز افزون است.

و درباره كتاب و فيلم تصريح كرد: در بخش کتاب هم در توليد و تنوع آثار، روندي تصاعدي داشتيم و در نمايشگاه کتاب امسال ديديد که هم بازديد و هم خريد از نمايشگاه با توجه به اينکه قيمت کتاب هم بالا رفته اما خريد چند برابر شده است و ما الان نمايشگاه‌هاي دوره‌اي در تمام استان‌ها برگزار مي‌کنيم و در بخش موضوعات و به روز بودن هم در حوزه‌هاي غير کتاب پيشرفت‌هاي خوبي داشته‌ايم. در بخش فيلم هميشه مشکلاتي داشتيم و در جاهايي کش و قوس وجود داشته ولي به لحاظ حجم، بسيار افزوده شده است و در همين بخش مي‌بينيم که استقبال از فيلم‌هاي ايراني در رقابت‌هاي جهاني چند برابر شده است.

رييس جمهور كشورمان وضعيت فرهنگ عمومي كشور را مطلوب دانست و گفت: در بخش فرهنگ عمومي خيلي خوب رشد کرديم البته برخي جاها را من قبول ندارم اما جوانان و زنان و مردان ايراني واقعا خوب و شايسته‌اند در برخي جاها آلودگي‌هاي اندکي وجود دارد که در مقايسه به ديگر کشورها خيلي کوچک و اندک است و بنابراين من برخي برخوردها را در اين زمينه قبول ندارم و معتقدم مردم ما اهل منطق و گفت‌وگو هستند و حرف‌هاي درست را مي‌پذيرند و هيچ‌کس با کار و روش درست لجبازي نمي‌کند.

محموداحمدي‌ن‍ژاد وضعيت رسانه‌ها و مطبوعات را در حال حاضر بسيار خوب و مناسب و دلپذير و مطبوع و پسنديده و كيفي و جدي و حرفه‌اي و اين‌ها ارزيابي كرد و گفت كه كلن مطبوعات خوبي داريم و در اين ميان دو سه تايي اخبار و گزارش‌هاي دروغ مي‌زنند كه بايد آن‌ها هم هرچه زودتر خوب شوند.

او همچنين روي اين نظر پافشاري كرد كه ايرانيان به هر كجاي دنيا كه مي روند با استقبالي گرم مواجه مي‌شوند و هر چه دو مجري برنامه مذكور تأكيد كردند كه ايراني‌ها در فرودگاه‌هاي كشورهاي غربي و شرقي و شمالي و جنوبي خيلي اذيت مي‌شوند او زير بار نرفت و گفت: من خودم هر كجا كه رفتم با آغوش باز من را پذيرفتند.

او در بخش ديگري از سخنانش هم وضعيت بورس را در كشور ما بسيار ايده‌آل دانست و از افت بازار بورس در همه كشورهاي دنيا خبر داد.

همه‌ي اين اميدواري‌ها را اين‌جا بخوانيد.

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

haberin var mı taş duvar?
demir kapı, kör pencere,
yastığım, ranzam, zincirim,
uğrunda ölümlere gidip geldiğim
zulamdaki mahzun resim.

 haberin var mı?

görüşmecim yeşil soğan göndermiş
karanfil kokuyor cigaram
dağlarına bahar gelmiş memleketimin...

Ahmed Arif                                                                  

 

 

خبر داری ای دیوار سنگی؟
در آهنی؟ پنجره‌ی بی‌نور؟
بالشتم؟ تختم؟ زنجیرم؟
از رفت‌وآمدم در میان مرده‌ها

خبر داری؟

کسی که به دیدارم آمده بود ‌پیاز سبز فرستاده
سیگارم طعم میخک می‌دهد
بهار به کوه‌های سرزمینم آمده

                                                                                                      احمد عارف

+ نوشته شده در بیست و دوم تیر 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

«هيهات! سال هاي گريزان چه زود مي گذرند.»*

«بله، رسم روزگار چنين است.»** جناب آقاي كورت ونه گات جونير

 

*صفحه 25 از رمان «سلاخ خانه شماره پنج» نوشته ي «كورت ونه گات جونير» با ترجمه «ع.ا.بهرامي»

**جمله اي كه در خيلي از صفحه هاي اين كتاب 263 صفحه اي تكرار مي شود.

+ نوشته شده در پانزدهم تیر 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

دستگیری از مستمندان و کمک به هم‌نوع در شهرهای بزرگ معنای خود را از دست داده است. ما شهری‌ها معتقدیم اگر دیدیم کسی دارد می‌افتد توی چاه اتفاقن باید یک لگد هم نثارش کنیم تا به راحتی پرت شود اما در روستاها هستند مردمانی که از مایملک ناچیز خود به هم‌نوعان‌شان کمک می‌کنند؛ مردمانی که خودشان نیز خیلی دارا نیستند. 
اهالی روستای پدری من، هریس، در اوایل خرداد هرسال آیینی برگزار می‌کنند به نام "موصَلا"؛ همان "مصلا" که در لهجه‌ی ترکی می‌شود موصلا. در این آیین مردان روستا صبح زود از خانه‌هایشان خارج می‌شوند و گوسفندانشان را برای چرا به دامنه‌‌ی کوه "میشو" می‌برند. البته هنگام خارج شدن از روستا، زنان به بدرقه‌ی مردان و پسرانشان می‌روند و اسفند دود می‌کنند. در حوالی ظهر، گوسفندان شیرده توسط مردان دوشیده شده و به وسیله‌ی کودکان رنگ‌آمیزی می‌شوند؛ آن‌هم رنگ‌های شاد. گوسفندانی که شیرشان دوشیده می‌شود رنگ می‌شوند چون سبب خیر و نیکی شده‌اند و این رنگ‌آمیزی به کودکان محول می‌شود تا از این آیین خاطره‌ی خوش در ذهنشان بماند و همیشه تکرارش کنند.
هنگامی که کودکان در حال رنگ کردن پشم گوسفندان هستند، مردان شیر آن‌ها را درون بطری‌هایی می‌ریزند. ظهر، هنگام ناهار، هریسی‌ها مقداری از شیرها را با قند شیرین می‌کنند و با نان می‌خورند. شیرهایی را هم که در بطری‌ها ریخته‌اند به روستا برمی‌گردانند و به فقیران می‌دهند. در این روز هیچ‌کدام از اهالی، حتا مقدار کمی از شیر گوسفندش را نیز به خانه‌ی خود نمی‌برد.
آیین موصلا برای اهالی این آبادی نوعی عبادت است؛ به همین دلیل هم موصلا نام گرفته است. البته با توجه به شباهت این آیین با آیین‌های ایران باستان و با توجه به عربی بودن واژه مصلا، احتمال می‌دهم که املای درست عنوان این آیین "مسلا" به معنای تسلی‌دهنده باشد.
روستای هریس از روستاهای آذربایجان شرقی و از توابع شهر شبستر است.

نمایی از روستای هریس

بقیه‌ی

عکس‌های این آیین را می‌توانید در وبلاگ حامد حق‌دوست، هنرمند توانای تبریزی و عکاس خبری ایرنا، ببینید.

عکس‌ها را این‌جا هم می‌توانید ببینید

+ نوشته شده در دوم تیر 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

هنوز به ميدان نرسيده بودم آقا كه اين آقا از آن ورِ ميدان مي‌آمد آقا. يعني رسيده بودم به ميدانِ سماء آقا كه اين آقا با آن چشم‌هاي چپولش من و ماشينم را نديد و زد به در عقب سمت راننده آقا. و لابد با خودش گفته زن است و مي‌ترسد و ترمز مي‌كند و ترمز نكردم. بعد با چنان شدتي كوبيد به من كه ديگر پايم ترمز و گاز را از هم تشخيص نداد آقا و زدم به جدول ميدان. اين آقا با آن چشم‌هاي چپولش ورم دماغ من را نمي‌بيند كه زل زده توي چشم‌هايم؟ آقا نفهميدم سرم به كجا خورد كه ماشينم دیگر روشن نشد. به جدول كه خوردم يك خانم من را از ماشين پياده كرد و گفت كه ماشين را جابه جا نكنم و سريع زنگ زد به 110. خودم هم دو دفعه ديگر به 110 زنگ زدم و نشاني محل تصادف را دادم؛ آن هم وسط ميدان؛ آن هم درست زير متلك‌باران رهگذرانِ آقا. پس از يك ساعت افسر آمد. اما انگار با آن چشم‌هاي ريزش نديد كه آقاي چپول زده به عقب ماشينم و از مسير منحرفم كرده. آقا دماغم خيلي درد مي كند از دست شما.

+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 اگر خودمان را بزنیم به آن راه و خبرگزاری فارس را مدینه‌ی فاضله‌ی افلاطون بپنداریم و سر از این خبرگزاری درآوریم، به تفاوت فاحش فارس با مدینه‌ی فاضله افلاطون پی خواهیم برد. 
تفاوت این است: افلاطون در آرمان‌شهر خود شاعران را راه نمی‌دهد و فارس، زنان را.


از همه‌ی دوستانی که این روزها نگران من بودند و از راه‌های مختلف احوالم را جویا می‌شدند، ممنونم؛ همچنین از آن دسته از دوستانی که برای بیکار نماندن من به این در و آن در می‌زنند و بدون اطلاع و احتمالن برای خشنودی من، قرارهای کاری هماهنگ می‌کنند نیز بسیار متشکرم و باید بگویم که جای نگرانی نیست و هنوز آن قدرها بیکار نشده‌ام.


دیوانه‌ی عزیزم!
اگر بدانم که ۲۴ ساعت دیگر حتمن خواهم مرد و هیچ راه دیگری برای زنده بودن ندارم، می‌روم به منطقه‌ی فندقلوی اردبیل و روی دشت‌های همیشه مه‌آلودِ پر از گل‌های ریز سفید و زردش دراز می‌کشم تا بمیرم. این کار را خدایی می‌کنم.
اسماعیل‌جان! شرمنده کردی. من واقعن این همه نیستم.  
+ نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز، ز آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلسِتان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب نا روان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
                                                                            سیف فرغانی

تیتر، برگرفته از این شعر است.

+ نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

  

وقتي پرويز به فروغ گير سه پيچ داد كه شعر گناه را براي كه سروده، فروغ مي توانست كله شقش را بلند كند و زل بزند توي چشم هاي پرويز و از ديوار حاشا برود بالا و برسد به سقف؛ يا خودش را به آن راه بزند و بگويد: "ها!؟ كامي انگار بيدار شده؟ اومدم مادر"

اما هيچ نگفت و به گوشه اي خيره شد. مي توانست بگويد: "پرويز جون! تو رو سنه نه؟ از جونم چي مي خواي داآش من؟ برات بچه هم كه آوردم. چرا بي خيال ما نمي شي؟ تا كي مي خواي رو مخم را بري؟"

اما هيچ نگفت. همه جسارتش را ريخت توي چمداني و با پرويز براي هميشه خداحافظي كرد.

راستي مردي كه بهانه شد تا فروغ پرويز را ترك كند، كه بوده؟ همان مرد خوشبخت؛ صاحب گناه فروغ؛ همان اسطوره گمنام.

اين شعر را براي كدام مرد سروده؟:

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

 

پي نوشت: ابراهيم گلستان وقتي با فروغ آشنا شد كه فروغ، فروغ شده بود. شعر گناه جزو نخستين شعرهاي فروغ بود؛ همان شعرهايي كه فروغ را به تولدي ديگر رساند.

+ نوشته شده در سیزدهم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

اسب سپید من مهربان و رام است
اسب سپید من چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

یال سپید اسبم روشنایی راه است
چشم سیاه اسبم چون حفره‌های ماه است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

هر جا که خسته هستم یا غرق حسرتم
پابند مهربانی‌ش حتی در غربتم
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

آن‌کس که دست من را در دستش می‌فشرد
مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
                                                                                      فریدون فرخزاد

مهم: ترانه‌ی "اسب سپید" را با کمک این‌جا گوش کنید؛ این ترانه در سال ۵۶ با صدای فریدون فرخزاد و آلیس ضبط شده است.  
مهم‌تر: چشم سیاه اسبم چون حفره‌های ماه است
مهم‌ترین: آن‌کس که دست من را در دستش می‌فشرد/ مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد
اهمّ: بدبختی آخه اسب‌م نداریم 

+ نوشته شده در دوازدهم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

"جاستین هورگن‌اشلاگ، کمک‌چاپچی ِ هفته‌ای سی‌دلاری، هر روز بگی نگی شصت‌تایی خانم را که قبلن چشمش بهشان نیفتاده بود از نزدیک می‌دید. واسه‌خاطر ِ همین توی این چند سالی که از ماندنش تو نیویورک می‌گذشت، حول و حوش ِ ۷۵۱۲۰ زنِ مختلف را از نزدیک دیده بود. از این ۷۵۱۲۰تا زن، زورکی ۲۵۰۰۰تایی‌شان زیر ِ سی و بالای پانزده سال سن داشتند. از این ۲۵۰۰۰ نفر فقط وزنِ ۵۰۰۰تاشان بین چهل و پنج تا پنجاه و هفت کیلو بود. از همین ۵۰۰۰تا فقط و فقط ۱۰۰۰ نفری بدترکیب نبودند. ۵۰۰تاشان معقول برورویی داشتند؛ از همین‌ها هم ۱۰۰ نفری تودل‌برو به حساب می‌آمدند؛ ۲۵‌تایی الهام‌بخش ِ سوت‌های آهسته و طولانی می‌شدند؛ و فقط یکی‌شان در همان نگاه اول دلِ هورگن‌اشلاگ را برد.
در واقع ما با دو دسته زنِ عشوه‌گر سر و کار داریم. زنان عشوه‌گری که به مفهوم دقیق کلمه عشوه‌گرند، و زنان عشوه‌گری که به مفهوم دقیق کلمه عشوه‌گر نیستند."

نخستین داستان مجموعه‌ی "نغمه‌ی غمگین"ِ سلینجر با دو پاراگراف بالا آغاز می‌شود. اسم این داستان "قلبِ یک داستان پاره پاره" است. این مجموعه ۱۰تا از داستان‌های کوتاه سلینجر را در بر می‌گیرد؛ داستان‌هایی که در دهه‌ی هزار و نهصد و چهل میلادی در برخی از نشریه‌های آمریکا چاپ شده است. 
انتشارات نیلا "نغمه‌ی غمگین" را با ترجمه‌ی مشترک "امیر امجد" و "بابک تبرایی" چاپ کرده است.
مجموعه داستان دیگری از سلینجر نیز با نام "هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کُشه" به کوشش انتشارات نیلا همراه با "نغمه‌ی غمگین" منتشر شده است. داستان‌های منتشرشده در این دو مجموعه پیش از این به فارسی ترجمه و منتشر نشده بود. این دو مجموعه همین امسال چاپ و منتشر شده‌اند.

پی‌نوشت: حضور مستقیم یا غیرمستقیمِ "هولدن کالفیلد"ِ ناتور دشت در اکثر داستان‌های این دو مجموعه، نشان می‌دهد این داستان‌ها تمرینی بوده برای خلق ناتور دشت. البته هر یک از این داستان‌ها ـ در حیرت‌زده کردن مخاطب ـ برای خود یک پا ناتور دشت‌اند.

پی ِ پی‌نوشت: مترجمان دو مجموعه داستان یادشده، به از نجفی نباشند، به خوبی از پس ِ زبانِ سلینجر برآمده‌اند و دست‌شان واقعن درد نکند.

پی ِ پی ِ پی‌نوشت: نمی‌دانم آیا خواننده‌ای پیدا می‌شود که پس از خواندن آثار سلینجر عاشق او نشده باشد.


این خبر خیلی خوشحال‌م کرد؛ خیلی:
ترجمه‌ي فرانسوي رمان «ملكوت» بهرام صادقي در فرانسه منتشرشد   
+ نوشته شده در دهم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

سعی کردم نوک کفش‌هایم به حریم خط قرمز تجاوز نکنند و خیلی محترمانه کنار کفش پای چپ‌م را با خطّ ِ خطّ ِ قرمز مماس کردم. دست‌هایم را بغل کرده بودم و آمدن‌ها را می‌دیدم. رفتنی‌ها هم تقریبن رفته بودند. همه با عجله می‌آمدند که به قطار برسند و قطار که می‌آمد، رفتنی می‌شدند. صدای مردانه‌ای که همه‌ی ما را می‌دید و نقش خدا را بازی می‌کرد، هر از گاهی از آن بالا جمعیت را هدایت می‌کرد و از خطّ ِ قرمز می‌ترساند. همان صدا حواسم را که ترسیده بود به سوی نوک تیز و سربالای کفش‌م هدایت کرد و دید که کفش سربه‌راهی است و خیالش راحت شد. دست‌های خسته‌ام را که شروع کرده بودند به نق‌زدن، محکم‌تر بغل کردم و سربلند، چشم‌هایم را برای بار چندم انداختم به جان مردم.
مردم نه. همان زن. همانی که با آرامشی آشفته، آمد و کنارم ایستاد. زیرچشمی از نیم‌رخ نگاهش می‌کردم و نوک دماغ سربالایش را با دقت زیر نظر داشتم. دماغ‌ش خوش‌تراش و کوچک بود و انحنای قشنگی داشت. حتمن عمل کرده بود. اما نه. دوختی که کنار سوراخ‌های همه‌ی دماغ‌های عمل‌کرده می‌ماند و با افتخار یا خجالت می‌گوید که من عملی هستم، این دماغ را رفو نکرده بود. جدا از این ترکیب چشم‌ها، گونه‌ها، لب‌ها و چانه می‌گفت که این صورت نیازی به عمل ندارد. هر از گاهی با دست راست‌ش آستین دست چپ‌ش را بالا می‌زد و به مچ‌ش نگاه می‌کرد و یادش می‌آمد که ساعت نبسته است. بعد به ساعت مترو نگاه می‌کرد و می‌ریخت به هم. چند دقیقه‌ای می‌شد که دیگر یا به ریل قطار نگاه کرده بودم یا به صورت آن زن. او هم هر از گاهی توی چشم‌های من نگاه می‌کرد و لبخند من را می‌گرفت و پرت می‌کرد روی ریل‌ها. شب چشم‌هایش سه تا ماه اتفاقن خیلی درخشان داشت. از آن ماه‌هایی که روز و شب نمی‌شناسند و همواره نور خود را می‌پاشند به سر و صورت مردانی که تشنه‌ی نورند. هفتِ باریکی لبِ زیر دماغ‌ش را به شکل منصفانه‌ای بین صورت‌ش تقسیم کرده بود و خطّ ِ لب بالای چانه‌اش همان لب را کشیده بود و نزدیک کرده بود به چانه‌اش. رژ صورتی مات و ملایم به لب‌هایش جلوه نداده بود اما همان رژ، گونه‌های برجسته‌ی کوچک‌ش را زیباتر کرده بود. چند طره از موهای مشکی خط‌دار دودی‌اش هم زیر بار روسری نرفته و خودشان را برای نفس کشیدن به هوای آزاد رسانده بودند. داشت یادم می‌رفت، پوست‌ش. سفید نبود. سبزه هم نبود. بین سفیدی و سبزی سرگردان بود. سرگردان بود و مدام مچ بی‌ساعت‌ش را نگاه می‌کرد و برمی‌گشت رو به ساعت ایستگاه.
"نمی‌دونم کی می‌خواد این قطار بیاد. پس واسه چی همه می‌گن مترو خوبه." داشتم ماه‌های چشم‌هایش را برای بار چندم می‌شمردم. گفت: "می‌یاد". "اومدن که باید بیاد. اما سر وقت. ملت که وقتشونو از سر راه نیاوردن." گفت؟ ... نگفت. "دماغ‌ت خیلی خوش‌فرمه." گفت؟ نگفت. "انگار منتظر کسی هستی." گفت؟ ... گفت: "ساعت چنده؟". "ساعت نمی‌بندم. سال‌هاست. مچ دست چپ‌م حساسیت پیدا کرد به ساعت. وازش کردم بستم دست داستم. اونم پر شد از جوش‌های ریز صورتی." داشت جوش می‌زد با آن صورت صورتی. "وایسا الان موبایلم رو از کیفم درمی‌یارم." گفت: "نمی‌خواد. ساعت ایستگاه هس." چشم‌هایم مشغول نگاه کردن به چشم‌های صورتی‌اش بودند و دست‌هایم را تشویق می‌کردند تا موبایلم را از تهِ کیف بزرگ‌م پیدا کنند. پیداش کردند و بیرون کشیدند. "عزیزم چن دقیقه‌ای مونده به یک. الاناست که پیداش بشه. اگه بیاد." گفت؟ ... گفت: "چن دقیقه مونده؟". "شیش دقیقه... پنج دقیقه ..." قطار سمت مقابل ما آمد و ایستاد. مسافران آمدند و رفتند. من پشت خطّ ِ قرمز کمی جابه‌جا شدم و خودم را درست گذاشتم جلویِ در قطار. می‌خواستم زودتر از همه وارد قطار شوم و روی صندلی بنشینم و کتاب بخوانم. اگر هم صندلی خالی نبود یک گوشه‌ای پیدا کنم و روی کف قطار بنشینم. مهم این بود که کتاب بخوانم. البته پیش از این‌که چشم‌م به آن زن بیفتد داشتم فکر می‌کردم که کدام کتاب را بخوانم یا اصلن کتاب بخوانم؟ شاید هم آن شعر کوتاه ترکی را ترجمه کردم. زن را دیدم و از کتاب و مطالعه دور شدم. زن بود یا دختر؟ زیبا بود و بکر نبود. برکه‌ای بود که با سخاوت، خیلی‌ها را سیراب کرده بود.
لباس‌ها و کفش‌هایش طور خاصی نبود. انگار بی‌رنگ بود. بی‌رنگ. آن‌قدر بی‌رنگ بود و آن‌قدر ساده بود که نفهمیدم چه‌طور بود. زیبایی صورت‌ش آدم را از نوع پوشش‌ش باز می‌داشت. فقط صورت‌ش. فقط صورت صورتی‌اش. چرا کیف ندارد؟ یعنی وسایل‌ش را کجا می‌گذارد. جیب هم که ندارد. پول‌هایش را کجا گذاشته؟ موبایل هم ندارد. هیچ چیز اضافی نداشت به غیر از خودش و کیف من سنگین بود.
"منتظر کسی هستی؟" نگفت. گفت: "آره ... آره" بیشتر از این‌که به من نگاه کند و جواب سوال‌ها و نگاه‌هایم را بدهد به خطّ ِ قرمز نگاه می‌کرد. گاهی هم پا می‌گذاشت روی قرمزی آن خط و به حریم خودش و خطوط آن سویش تجاوز می‌کرد و انگار صدای خدا را اصلن نمی‌شنید و هدایت نمی‌شد. دست راست‌ش یا چپ‌ش را گذاشت روی پیشانی‌اش و چه انگشت‌های کشیده‌ای دارد. کشیده. دست‌ها کشیده. پاها کشیده. انگشت‌ها کشیده. درد توی سرش کشیده تا کجا. "خانومی اگه مشکلی داری بگو. قرص دارما. ژلوفنه. قویه ها." سرش را برگرداند و ماهِ نوکِ دماغ خوش‌تراش‌ش زل زد به چشم‌هایم. صورتی ِ مهربان. صورتی ِمهربان قدیمی. برکه‌ای زلال با عکس شش ماه که تشنه‌های زیادی را سیراب کرده بود. خیلی‌ها کف هر دو دست‌شان را گود کرده بودند و ازش آب برداشته بودند. برای همین هم زلال بود. زلال و صورتی. لبخندی زد و با مهربانی، نگاه‌م را به‌ من پس داد. شاید هم گوشه‌ای منزوی پیدا کردم و غزل خواندم. "زن جوان غزلی با ردیف آمد بود" این قطار هم که نیامد. راستی زن است یا دختر؟ چه فرقی می‌کند. کیفی بود پر از زیبایی‌های به هم ریخته. نگاه‌ش نگاه زنی بود مادرنشده و کشیدگی انگشت‌هایش مانده بود تا زن شوند. به مچ‌ش نگاه کرد و بلافاصله به مچ من نگاه کرد و خیلی زود ما‌ه‌هایش را فرو کرد توی چشم‌هایم. "هنوز مونده"
چرا مدام به ساعت نگاه می‌کرد؟ نفهمیدم. با قطار قرارداشت؟ نفهمیدم. با کسی توی قطار قرار داشت؟ نفهمیدم. قرار بود کسی بیاید توی ایستگاه؟ نفهمیدم. اگر قرار بود کسی بیاید توی ایستگاه و او را ببیند، پس چرا فقط به ساعت و به ریل و به تونل نگاه می‌کرد؟ نه به ورودی‌های مترو. نه به صندلی‌های چیده‌شده‌ی قرمز. نفهمیدم. به قرمزی‌ها تجاوز نکن ای سیرت صورتی زیبا. نفهمیدم. "عزیزم یکه ها" نفهمیدم. قطار می‌کوبید روی سر ریل‌ها و می‌آمد بدون بخار و دود. نوری که از توی تونل بیرون می‌زد از ماه نبود. علی‌آباد بود؟ یا عباس‌آباد بود؟ نفهمیدم. صورتی به هم ریخته‌ی زیبا با آن دماغ نوک‌باریک سربالا هر دو پا‌یش را گذاشت روی خط قرمر. هر شش‌ماه‌ش را با ابرهایی نمی‌دانم آمده از کجا، پوشاند. انگشت‌های کشیده‌اش را به هم چسباند و هوا را به دو طرف هل داد. خودش را از توی کیف‌ش درآورد و پرت کرد روی ریل.
به ساعت موبایلم نگاه کردم. به ساعت گرد و بزرگ ایستگاه هم نگاه کردم. ساعت‌م چند ثانیه جلو بود.    
+ نوشته شده در پنجم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

"آلبر کامووجه اشتراك و افتراق كاليگولا و مسيح يكي است. مسيح هم كشندگان خود را رستگار مي‌داند و هم آنها را كه به دفاع از او برمي‌خيزند؛ چراكه هر 2 به نگهداشت دين خود مي‌انديشند؛ كاليگولا نيز كشندگان و حاميان خود (هر 2) را مقصر مي‌داند؛ چراكه هر دو خائن هستند. گروه اول به او خيانت كرده‌اند و گروه دوم به هم‌پيمانان خود!
كاليگولا، آن‌سان كه تاريخ شهادت مي‌دهد، امپراتوري نيمه‌ديوانه نيست. او دنيايي را كه برايش ساخته‌اند نمي‌پسندد و اين دنيا با تظاهر، دروغ و ريا ساخته شده است.
پاسخ سوال‌هاي اساسي در دنياي كاليگولا، هيچ است.
يك وجه مشترك ديگر شخصيت‌هاي آثار كامو و مسيح خوارشماري مرگ است. «هيچ» در آثار كامو پوچ‌انگاري نيست هر چند او خود بارها اين را گفته است اما گفته‌هاي او وقتي جايي ديگر مي‌گويد: "فقر براي من تجمل‌آميز بود." یا "كارهاي اصلي‌ام را براي سال 1960 (همان سالي كه مرد) گذاشته‌ام." و رفتار او كه چنان با اشتياق و حرص به آينده‌اي كه روشن‌ترش مي‌ديد چنگ در انداخته است براي تفسير آثارش موجه نيست.
شخصيت‌هاي كامو مثل مسيح مرگ را مي‌پذيرند؛ چراكه به جاودانگي تاريخي معتقدند. چرا كه هر 2 خوب مي‌دانند تخمي كه پراكنده‌اند بسيار بارورتر از آن است كه مرگ بپوساندشان - جمله پاياني كاليگولا را وقتي در انتظار فرونشستن دشنه "كرئا" است به خاطر بياوريم: «برو به تاريخ كاليگولا، برو به تاريخ» و «من هنوز زنده‌ام».
اما پوچ‌انگاشتن آثار كامو هم از همين جا آب مي‌خورد. از تحقير كردن چيزي كه آن غالب است.
كاليگولا ناچار از تحقير مرگ است؛ چون او احتياج به ناممكن دارد. ماه را مي‌خواهد و شكست مرگ را."

                                                                                           بخشی از مقاله‌ی مهدی اورند
                                                                                             منتشر‌شده در مجله‌ی ماندگار

+ نوشته شده در سوم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

وقتی می‌گم خاک من می‌پوسونه؛ وقتی می‌گم امیدی به هیچ‌چیز و هیچ‌کس ندارم؛ وقتی می‌گم باید ریشه‌مو از خاکی که توی این مرز پرگهر محصوره، دربیارم، بذارم روی دوشم و بی‌هیچ فکری راهی یه خاک دیگه بشمو برم، از سر خوشی نیست؛ به خاطر اینه که دارم توی لجن دست و پا می‌زنم. داریم توی لجن دست و پا می‌زنیم. دو روز پیش، درست دو روز پیش، کم مونده بود یکی از بهترین دوستانم رو از دست بدم؛ اونم به خاطر هوسبازی‌های دو تا کثافت که توی یه خیابونِ خلوت ـ اطراف همین لجن‌زاری که به تهران ملقبه ـ مریم عزیزم رو تنها گیر آورده بودن. دوست من که مترجم زبان عربیه و تنهای تنها به کشورهای آفریقایی و اروپایی سفر کرده و امنیت این کشورها هیچ لطمه‌ای به آرامش‌ش نزده، الان دو روزه که سایه‌ی ناآروم و وحشی دو تا مرد، دو تا انگل، روی چشم‌هاش سنگینی می‌کنه. 
و دلمون به این خوشه که توی اون خیابونی که از ایستگاه متروی یه جا به نام باقرشهر شروع می‌شه، یه خدایی صدای مریم رو شنیده و پریده توی یه پراید سفید و با سرعت اومده و جون مریم رو نجات داده. ای کاش اون خدای پرایدسوار رو می‌دیدم و ازش تشکر می‌کردم.

پی‌نوشت: توی هر کشوری هستند انسان‌های بیماری که به اذیت و آزار جنسی انسان‌های دیگر ـ اعم از مرد، زن یا بچه ـ دست می‌زنند اما آن‌ها بیمارند و به معالجه نیاز دارند. حال آن‌که در کشور من که تمدنی چندهزارساله دارد و فرهنگ از سر و رویش می‌بارد و اکنون هم که با مددجستن از قوانین اسلام، الگوی تمامی کشورهای اسلامی شده، برخی بیمار نیستند و به آزار جنسی هم‌نوعان‌شان مرتکب می‌شوند. وقتی ایستگاه متروی یک شهر کوچک کیلومترها از آن شهر دور باشد و وقتی حرف‌زدن از طبیعی‌ترین غریزه‌ی آدمی ممنوع باشد و انسان‌های هوسباز مجالی برای خاموش کردن آتش غریزه‌ی جنسی خود نداشته باشند و وقتی ذهنیت عوام جامعه به سمتی سوق پیدا کند که با شنیدن صدای زن، واژه‌ی ضعیفه در ذهنش نقش بندد، آن‌وقت هزاران زن به یک‌باره نیست می‌شوند؛ هزاران کودک یا نیست می‌شوند یا تا آخر عمر خود نیستی را با خود حمل می‌کنند و هزاران مرد نیز در انتظار مرگ می‌نشینند.

این اتفاق را از زبان دوست خوبم ـ که خود را مدیون خدا می‌داند ـ در ادامه‌ی مطلب بخوانید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

هر خاکی رویاننده نیست. برخی خاک‌ها آفت گیاه‌اند. خاک شده‌اند که بخشکانند؛ که بپوسانند. خاک من از این گونه است. آفت می‌اندازد به جان گیاه. ریشه را سست می‌کند. هرزپرور است. روییدن بر این خاک نشانه‌ی زندگی نیست. سر برآوردن از این خاک، سرآغاز مرگ است. خاک من مناسب است برای خار. خار هم که ثمر نیست.
باید دست‌هایم به این خاک چنگ بزنند؛ ریشه‌ام را درآورند؛ در خاک دیگری فرو کنند. ریشه‌ام باید دل چندپاره‌اش را در خاک جدید بدواند و خودش را با مرطوبی و نامرطوبی‌ خاک تازه سازگار کند. البته اگر خاک من قدرت سازگاری را از ریشه‌ام نگرفته باشد. 


"غم زمانه گاه عنان زبان را می‌گیرد از ما اما گذر زمان می‌گوید بهتر آن بود که ناگفته می‌ماند. رویش بر خاک پوک نیز میسر است؛ چراکه ریشه که در آب باشد امید ثمر هست پس آن به که چرخ بر هم زنی ار غیر مرادت گردد. مراد ما همان آرامش ساده کودک بی کینه‌ای‌ست که زود می‌گرید و زود می‌خندد."

این جملات رضا هدایت عزیز است برای این پست ناخانا؛ برای احوال این روزهای من.


"بگذار بروم و اندوه بی‌پایانم را در دل دریا پنهان کنم؛ باشد که آدمیان، که شمارشان از تمام شپش‌های دنیا بیشتر است، دست به دعاهای دراز بردارند."

                                                                         سرودهای مالدورور، سرود اول، بند هفتم
                                                                                  ترجمه‌ی مسعود قارداش‌پور

+ نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

ترانه‌ی "unutmaki dünya fani" سروده‌ی "Barış Manço" را دوست دارم؛ هم به خاطر محتوایش؛ هم به خاطر آهنگ و تنظیمش و هم به خاطر خواننده‌اش. "muazzez ersoy"، از خوانندگان دوست‌داشتنی ِ ترکیه، با صدای زیبایش این ترانه را خوانده است. 
این ترانه را ترجمه کردم؛ هم به خاطر ترانگی‌اش؛ هم به خاطر آهنگش و هم به خاطر خواننده‌اش. 
کلیپ ترانه‌ی "unutmaki dünya fani" را می‌توانید این‌جا ببینید.

kurumuş bir çiçek buldummuazzez ersoy
mektupların arasında
birtek onu saklıyorum
onu da çok görme bana
aşkların en güzelini
yaşamıştık yıllarca
bütün hüzünlü şarkılar
hatırlatır seni bana

kırıldı kanadım kolum
ne yerim var ne yurdum
gurbet ele düştü yolum
yuvasız kuşlar misali
selvi boylum seniniçin
katlanırım bu yazgıya
böyle yazmışsa yaradan
kara toprak yeter bana

unutmaki dünya fani
veren Allah alır canı
ben nasıl unuturum seni
can bedenden çıkmayınca

گل خشکیده‌ای پیدا کردم
در میان نامه‌هاBarış Manço
آن‌را نگه‌ داشته‌ام
آن را هم برای من زیاد نبین

زیباترین عشق‌ها را
سال‌ها زندگی کردیم
اکنون
ترانه‌های غمگین تو را به یاد من می‌آورند

دست و بالم شکست
نه جایی دارم نه سرزمینی
راهی غربت شدم
هم‌چون پرنده‌های بی‌لانه

ای سرو بالابلندم! به خاطر تو
تن می‌سپرم به سرنوشت
خاک سیاه نصیبم خواهدشد
پروردگارم اگر این‌گونه نوشته باشد

فراموش نکن دنیا ناپایدار است
پروردگاری که جان می‌دهد، جان می‌گیرد
چگونه تو را فراموش کنم
تا زمانی که زنده‌ام؟

+ نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

"اگر زیباترین اثرت را روی کاغذ خلق کرده باشی، زندگی را باخته ای. فرقی هم ندارد... نوشتن، کشیدن، حک کردن، ساختن،... کاغذ، سنگ، چوب، فلز، نت...
زیباترین اثرت را با لب هایت خلق کن، با رقص کشیده انگشت هایت، با نوک زبانت، با چشم هایت... روی اندام کسی که می توانی به او بگویی «دوستت دارم»."  

                                                                                آفرين به آيدين فرنگي با اين اثر زيبايش  

+ نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

نمی‌دانم کوثر کدام است

کوثر برادران یکی از دوقلوهای علیرضا برادران بود. علیرضا برادران همان عکاسی بود که دو تا دختر یک شکل داشت. همانی که توی آن هواپیمای لعنتی C - ۱۳۰ بود. همانی که عینک داشت و دست چپش را گذاشته بود زیر چانه‌اش و به تو نگاه می‌کرد. تو همانی می‌توانی باشی که در مراسم تشییع پیکر چندین خبرنگار و عکاس شرکت کرده‌ای و اتفاقن می‌توانی زل زده باشی به چشم‌های برادران؛ به چشم‌های خواهران. حالا کوثر برادران مرد. پریروز در بیمارستان لقمان نماند و رفت پیش پدرش. نمی‌دانم از مادرش اجازه گرفته بود یا نه. خبر مردنش را که شنیدم گفتم تف به این زندگی!
آقایان! خانم‌ها! شما که سرتاسر زمستان ۸۴ را با این بحث گذراندید که آیا خبرنگاران و عکاسانی که به C - ۱۳۰ ی شما اعتماد کردند، شهید شده‌اند یا نشده‌اند، به نظرتان الان کوثر شهید به حساب می‌آید یا نه؟ مادر کوثر چه؟ می‌توانیم به او بگوییم شهید ِ زنده یا مادر ِ شهید؟
راستی ما چندتای دیگر هواپیمای C - ۱۳۰ داریم و چندتای دیگر بیمارستان لقمان؟ 
پریروز با خواندن خبر درگذشت کوثر تلخ شدم و امروز با دیدن فیلم تشییع پیکر کوچک کوثر. بیچاره مادرش! بیچاره خواهرش! 
+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

کرج. امام‌زاده طاهر. فروردین ۸۷

عکس از لیلا ملک‌محمدی

عکس از لیلا ملک‌محمدی

عکس از لیلا ملک‌محمدی

محمد مختاری و محمدجعفر پوینده

عکس از لیلا ملک‌محمدی

عکس از لیلا ملک‌محمدی

صفر قهرمانیان شاعر نبود اما شاعرانه زیست

عکس از لیلا ملک‌محمدی

فاتحه‌ای نثار روح پربرکت موبایلم لطفن


تو
هیچ کاری برای من نکردی
جز این که چاقویی را که توی پهلویم فرو رفته بود، دربیاوری
بشویی
و دوباره بگذاری سر جایش
همان جا
درست در پهلوی راستم!

                                                                                              حدیث لرزغلامی

+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

ای تف به این زندگی!  
+ نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

روزنامه‌نگاران "ایران‌زمین" روزنامه‌ی ایران دست به اعتصاب زدند.
روزنامه‌نگاران بخش ايران‌زمين ِ روزنامه ايران به دلیل تاخير ۲ماهه در پرداخت حقوق و كسر حقوق فروردين‌ماهشان دست به اعتصاب زدند.
كاوه اشتهاردي، مديرمسئول روزنامه ايران، اين روزنامه‌نگاران را تهديد به اخراج كرده است و آنها نيز گفته‌اند، در صورتي كه مسئله تا يكي، دو روز آينده حل نشود اقدام جدي‌تري انجام خواهند داد.
ايران‌زمين سرويس استان‌هاي روزنامه ايران است كه ۳۰۰ نيرو دارد و در ۱۵ استان ضميمه‌ی روزنامه ايران است.

توضیح خودم: بخشی از حقوق فروردین‌ بسیاری از روزنامه‌نگاران و خبرنگاران ِ بابیمه و بی‌بیمه، از جمله خودم، به بهانه‌ی تعطیلات نوروز کسر شده است؛ آن‌هایی که بیمه نیستند به این بهانه که بیمه نیستند و آن‌هایی که بیمه هستند به این بهانه که تعطیلات را نبوده‌اند. انگار روزنامه‌نگاری و خبرنگاری در این مملکت از بی‌صاحب‌ترین مشاغل است. 

باز توضیح خودم: آقای اشتهاردی عزیز! حواستان کجاست؟ روزنامه‌نگار بدون بیمه و بدون قرارداد که تهدیدبردار نیست. تن سپردن به کار روزنامه‌نگاری و خبرنگاری در مملکت ما به خودی خود تهدیدی جدی است.

+ نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

Piraye İçin Yazılmış
Saat 21 Şiirleri - 26 Eylül 1945


Bizi esir ettiler
bizi hapse attılar 
                     beni duvarların içinde 
                              seni duvarların dışında

.Ufak iş bizimkisi
:Asıl en kötüsü
bilerek, bilmeyerek
...hapisaneyi insanın kendi içinde taşıması
İnsanların birçoğu bu hale düşürülmüş
namuslu, çalışkan, iyi insanlar
...ve seni sevdiğim kadar sevilmeye lâyık
nazim hikmet                                                                      

 

نوشته‌اي براي پيرايه
شعرهاي ساعت ۲۱

ما را اسير كردند
ما را در زندان انداختند
من را در اين سوي ديوارها
تو را در آن سوي ديوارها

اين كه براي ما چيزي نيست.
همه‌ي حقيقت اين است:
هر انساني با خود زنداني حمل مي‌كند
دانسته يا نادانسته
احوال بسياري از انسان‌ها همين است
انسان‌هاي خوب، ‌پركار و پاكدامن
و انسان‌هايي لايق دوست داشته‌شدن
درست همان‌قدر كه تو را دوست دارم
                                                                         ناظم حكمت
                                                                         ترجمه: خودم 

+ نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

وقتی داری به شکل خودت می‌بالی، می‌رسی به نردبان اتفاق. بالا می‌روی و می‌افتی این گوشه و از هم می‌پاشی. اتفاق، می‌اندازدت و از هم می‌پاشاندت. زندگی تکیه داده است به پایه‌های لرزان اتفاق و همه‌چیز زیر نظر اتفاق، می‌افتد. اتفاق دست هرکسی را می‌گیرد و به هر گوشه‌ای که بخواهد، پرت می‌کند. اوست که تصمیم می‌گیرد چه کسی کجا باشد و چه کند. اتفاق، آدم‌ها را به هم می‌رساند. اتفاق، آدم‌ها را از هم می‌گیرد. اتفاق می‌آورد. اتفاق می‌برد. اتفاق از آن بالا تو را می‌بیند و درست زمانی که تشخیص می‌دهد بی‌خودی و می‌توانی برقصی، می‌رقصاندت و در این رقص آن‌قدر می‌چرخاندت که گم می‌شوی و  خودت را نمی‌توانی پیدا کنی. اتفاق، عشق را روی بالاترین پله‌اش می‌ایستاند و به موقع پرت می‌کند روی جان آدم‌ها. اتفاق، غریبه را از بالا با چنان شدتی می‌کوبد روی تو که نقش‌اش را هیچ‌گاه از دلت نمی‌توانی پاک کنی. کلید دل همه دست اتفاق ِ بی‌پدر است و تا خودش نخواهد باز و بسته نمی‌کند. اتفاق، برای بعضی آدم‌ها نرده‌هایش را سفت و بلند می‌کند. آن‌قدر سفت که هرگز نیفتند و آن‌قدر بلند که برای دیدن‌شان باید گردن‌درد بگیری. او بعضی از همین آدم‌ها را همیشه در اوج نگه می‌دارد و بعضی‌های دیگر را هر وقت بخواهد از اوج، پایین می‌اندازد. نرده‌های همین اتفاق برای بعضی آدم‌های دیگر لرزان و شل است و اصلن نمی‌گذارد که بالا بروند. اتفاق ِ لعنتی با افتادن آدم‌ها تفریح می‌کند. با نیفتادن آدم‌ها تفریح می‌کند. با کوبیدن آدم‌ها تفریح می‌کند. با من تفریح می‌کند. با تو تفریح می‌کند. من از دست اتفاق ِ بی‌پدر گله دارم. خیلی.  

نفرت بر زمين باير می‌رويد. بر جنازه‌ی درختان سوخته، چشمه‌های خشک‌شده. 

+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

صفورا مادربزرگ کوتاه و خمیده‌ی مهدی بود. او سرتاسر سال با دست‌هایش موهای کویر را نوازش می‌کرد و در گوشش لالایی می‌خواند و به او وعده‌ی باران می‌داد و چشم از پسته‌هایش برنمی‌داشت تا در مرداد لبشان به خنده باز شود. بارها در صورتش عمیق شده بودم. کویر خودش را روی صورت صفورا پخش کرده بود. بارها  شروع کرده بودم به شمردن خط‌وط ترک‌خورده‌ی چهره‌ی صفورا اما در نهایت ترک‌های صورتش بر ترک‌های دست‌هایش عمود می‌شد و حساب از دستم در می‌رفت و می‌رفتم تا چهره‌ی او را با چهره‌ی کوهستانی مادربزرگ خودم مقایسه کنم. هر قدر در چهره‌ی مادربزرگم زاویه‌هایی با گوشه‌های تند و خط‌های ملایم وجود داشت، در چهره‌ی بدون زاویه‌ی صفورا، خطوط شکسته‌ی شور می‌دیدم. کویر، خاطرات صفورا را ریخته بود توی کف‌اش و دست‌اش را مشت کرده بود و گذاشته بود روی دل صفورا. هر لحظه قطره‌ای از توی نگاه‌اش بیرون می‌ریخت. دست‌هایش بوی خرمن‌های سوخته می‌داد. از لب‌هایش بوی پسته‌های سوخته بلند می‌شد. قدم‌هایش، کوچه‌های سوخته بود و خودش، کوتاهی و خمیده‌گی درخت کویر. صفورا فقط به چهره‌ی خندان پسته‌هایش لبخند می‌زد و به صورت بشاش ستاره‌هایش دلخوش بود. او تاب ماندن درهیچ شهری را نداشت و دلش برای کویر می‌تپید و هر از گاهی که یکی از فرزندانش او را از کویرش دور می‌کرد، در خود فرو می‌رفت و درنمی‌آمد. او دیشب پسته‌هایش را به خدا سپرد و مرد. در مشهد و دور از کویر. نمی‌دانم آیا پسته‌هایش به مرداد لبخند خواهند زد یا نه.      

 ترانه‌ی بارون از آلبوم "شب، سکوت، کویر" شجریان

 

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

کاظم فائقی، مترجم بیش از سی‌صد جلد کتاب

"کاظم فائقی"ِ هفتادوشش ساله که مترجم بیش از سی‌صد جلد کتاب برای کودکان و نوجوانان است پس از بازدید از نمایشگاه کتاب، هنگام پایین آمدن از یکی از سراشیبی‌های تند مصلای تهران، تعادل خود را از دست داد و افتاد و دچار شکستگی مچ دست شد.
این مترجم که خواسته بود لطف نخستین روز نمایشگاه کتاب را از دست ندهد همراه با دختر خود به بازدید از نمایشگاه اقدام کرده بود که متأسفانه هنگام بازگشت، در ضلع شمال شرقی مصلا برای او این اتفاق افتاد.
پس از زمین‌خوردن فائقی، چند نفر از جوانانی که آن‌جا حضور داشتند به اورژانس نمایشگاه زنگ زدند و البته اورژانس آمد. اگر مساحت مصلا را در نظر بگیریم، رسیدن اورژانس پس از ده دقیقه نشان می‌دهد که خیلی زود نیامد.
البته دختر کاظم فائقی اصرار داشت که با ماشین شخصی خودش، پدرش را به یک بیمارستان برساند اما به اصرار من و چند جوان حاضر در صحنه راضی شد تا این کار را به اورژانس نمایشگاه بسپارد. قرارشد فائقی را به بیمارستان فیروزگر منتقل کنند. از آن‌جایی‌که ما در خبرها شنیده بودیم بازدیدکنندگان نمایشگاه کتاب به محض ورود به مصلا بیمه هستند، فکر کردیم هزینه‌های درمان این مترجم توسط مدیران اجرایی نمایشگاه پرداخت می‌شود اما ظاهرن تمام هزینه‌های درمان وی توسط خانواده‌اش پرداخت شده و نمایشگاه هیچ مسئولیتی را در این باره قبول نکرده است. از این گذشته در مدت این چند روز هیچ‌کس بازجوی حال این مترجم نیز نشده است.
اگر این را نگویم خفه می‌شوم در همان قسمت از مصلا نیز یک آبخوری پیدا نمی‌شد تا سر و صورت خونی این بازدیدکننده شسته شود و تشنگان دریای مصلی باید از غرفه‌های فروش اجناس خوراکی، آب‌معدنی می‌خریدند و نوش جان می‌کردند. خانم فائقی نیز که به خریدن آب اقدام کرده بود، پس از زمین‌خوردن پدرش، خدا را شکر می‌کرد که آب خریده است تا گلوی پدر پیرش را سیراب کند.

در این خبر ِ فارس، معاون اجرایی نمایشگاه گفته که براي رفاه حال بازديدكنندگان، تمهيدات لازم انديشيده شده و جاي هيچ‌گونه نگراني نيست و تمام بازديدكنندگان در ايام برگزاري نمايشگاه تحت پوشش بيمه حوادث خواهند بود.

به دلیل دزدیده شدن تلفن همراهم نتوانستم از صحنه‌ی دلخراش زمین‌خوردن استاد فائقی عکس بگیرم؛ بنابراین عکس بالا را از این‌جا برداشتم.

نامه‌ی شکایت‌آمیز کاظم فائقی به برگزارکنندگان نمایشگاه کتاب

+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

اثر هدا حدادی

از من که گذشت
اما می‌خواهم از تو نگذرد
بادی که از
هیا
هو
ها
ی کودکانه‌ی‌مان
برخاست

این شعر ِ من چندی پیش برای نخستین‌بار در نشریه‌ی الکترونیکی صدای مستقل ادبیات ایران منتشرشد.

تصویر بالا توسط هدا حدادی خلق شده است.

+ نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

بالا آورد. بالا آورد و محتویات معده‌اش را ریخت توی کیسه‌ی سیاه زباله‌ای که لبه‌ی جوب نشسته بود و پایاهایش را انداخته بود توی جوب. چشم‌هایش را پرت کرد به طرف پنجره‌ی طبقه‌ی چندم ساختمان روبه‌رویی. صدای شکستن که آمد، مطمئن شد بیدار است. حالا چشم‌هایش دراز کشیده بودند روی تخت اتاقی که توی آن پنجره محصور بود. پایین آورد. پایین آورد و خودش را جلو کشید. نَفَس‌اش را کشید وسط قفس سینه‌اش. دنباله‌های شال‌اش در میان دندان‌هایش هم خیس شده بود و هم پاره. فکر کرد اگر با این زور ِ آخري هم چیزی بیرون نیاید، حتمن خودش از این دنیا بیرون خواهد رفت. زور زد. افتاد. کیسه‌ی سیاه زباله با سیاهی شب و سیاهی موهای گوی لزج قرمز و سیاهی زوزه‌های کم‌جان و سیاهی دندان‌هایش پر شد. باز بالا آورد و پر شد. گلویش را گره زد و پرت‌اش کرد توی سطل زباله. خیسی کف دست‌هایش را با وسط شال‌اش خشک کرد و یاد موهای سیاه گوی‌اش افتاد. با لبخندی خشک بالا آورد و افتاد. 
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |