
یادت هست باران تندی گرفت و زمان از غروب گذشته بود و اسفند داشت به عید میرسید و من و تو پناه گرفتیم زیر سایهبان یک درب ناشناس و خدا خدا میکردیم کسی نیاید بیرون و اگر میآید بیرون، آن چند قطره باران را نبیند که بین لبان ما گیج شدهاند.
هنوز فکر میکنم آن خیسترین بوسه بود و از آن روز هنوز باران نیامده دوباره در این شهر.

به اعتقاد "گراناز موسوی" شاعر مجموعه "پابرهنه تا صبح"، شعر امروز ایران جذام گرفته است.
او در نشستی ادبی که با شاعران و نویسندگان اراکی داشته گفته است: "اتفاقاتی که در چند سالهی اخیر در شعر ایران افتاده باعث پریشانی و حرکت اضمحلالی شعر شده است. هنوز تکلیف ما با خودمان روشن نیست و رفته رفته این بیماری دامنگیر همهی شعر ما شده است که من آن را جذام نامیدهام.
فكر نميكردم خداي هامون به اين زوديها بميرد
شب گذشته رييس جمهور محترم كشورم در گفتوگويي كه با كانال يكِ رسانهي ملي داشت، حرفهاي خوبي زد. او كه هر لحظه لبخندي تازه بر لبانش شكوفا ميشد گفت كه ما از نظر فرهنگي، ورزشي، علمي و كلن از هر نظر در اوج شكوفايي قرار داريم.
به گفته او تمام اين شكوفاييها به دو سال اخير بازميگردد؛ يعني درختهاي علم و دانش و فرهنگ و ورزش و بينش و همه درختها در همين دوسهسال اخير سر از خاك بيرون آورده و نهال شده و رشد كرده و ساقه و جوانه و شاخه و ميوه و چيزهاي ديگر زده و دادهاند.
مثلن درباره ورزش گفت: من فکر مي کنم در دو سال و ده ماه اخير به اندازه ده سال در مسابقات و رقابتهاي ميادين جهاني، جوانان ورزشکار ما مدالهاي رنگارنگ کسب کردهاند و هر روز مدالي ميگيريم که تعداد آنها بسيار چشمگير و روز افزون است.
و درباره كتاب و فيلم تصريح كرد: در بخش کتاب هم در توليد و تنوع آثار، روندي تصاعدي داشتيم و در نمايشگاه کتاب امسال ديديد که هم بازديد و هم خريد از نمايشگاه با توجه به اينکه قيمت کتاب هم بالا رفته اما خريد چند برابر شده است و ما الان نمايشگاههاي دورهاي در تمام استانها برگزار ميکنيم و در بخش موضوعات و به روز بودن هم در حوزههاي غير کتاب پيشرفتهاي خوبي داشتهايم. در بخش فيلم هميشه مشکلاتي داشتيم و در جاهايي کش و قوس وجود داشته ولي به لحاظ حجم، بسيار افزوده شده است و در همين بخش ميبينيم که استقبال از فيلمهاي ايراني در رقابتهاي جهاني چند برابر شده است.
رييس جمهور كشورمان وضعيت فرهنگ عمومي كشور را مطلوب دانست و گفت: در بخش فرهنگ عمومي خيلي خوب رشد کرديم البته برخي جاها را من قبول ندارم اما جوانان و زنان و مردان ايراني واقعا خوب و شايستهاند در برخي جاها آلودگيهاي اندکي وجود دارد که در مقايسه به ديگر کشورها خيلي کوچک و اندک است و بنابراين من برخي برخوردها را در اين زمينه قبول ندارم و معتقدم مردم ما اهل منطق و گفتوگو هستند و حرفهاي درست را ميپذيرند و هيچکس با کار و روش درست لجبازي نميکند.
محموداحمدينژاد وضعيت رسانهها و مطبوعات را در حال حاضر بسيار خوب و مناسب و دلپذير و مطبوع و پسنديده و كيفي و جدي و حرفهاي و اينها ارزيابي كرد و گفت كه كلن مطبوعات خوبي داريم و در اين ميان دو سه تايي اخبار و گزارشهاي دروغ ميزنند كه بايد آنها هم هرچه زودتر خوب شوند.
او همچنين روي اين نظر پافشاري كرد كه ايرانيان به هر كجاي دنيا كه مي روند با استقبالي گرم مواجه ميشوند و هر چه دو مجري برنامه مذكور تأكيد كردند كه ايرانيها در فرودگاههاي كشورهاي غربي و شرقي و شمالي و جنوبي خيلي اذيت ميشوند او زير بار نرفت و گفت: من خودم هر كجا كه رفتم با آغوش باز من را پذيرفتند.
او در بخش ديگري از سخنانش هم وضعيت بورس را در كشور ما بسيار ايدهآل دانست و از افت بازار بورس در همه كشورهاي دنيا خبر داد.
همهي اين اميدواريها را اينجا بخوانيد.
haberin var mı taş duvar?
demir kapı, kör pencere,
yastığım, ranzam, zincirim,
uğrunda ölümlere gidip geldiğim
zulamdaki mahzun resim.
haberin var mı?
görüşmecim yeşil soğan göndermiş
karanfil kokuyor cigaram
dağlarına bahar gelmiş memleketimin...
خبر داری ای دیوار سنگی؟
در آهنی؟ پنجرهی بینور؟
بالشتم؟ تختم؟ زنجیرم؟
از رفتوآمدم در میان مردهها
خبر داری؟
کسی که به دیدارم آمده بود پیاز سبز فرستاده
سیگارم طعم میخک میدهد
بهار به کوههای سرزمینم آمده
احمد عارف
«هيهات! سال هاي گريزان چه زود مي گذرند.»*
«بله، رسم روزگار چنين است.»** جناب آقاي كورت ونه گات جونير
*صفحه 25 از رمان «سلاخ خانه شماره پنج» نوشته ي «كورت ونه گات جونير» با ترجمه «ع.ا.بهرامي»
**جمله اي كه در خيلي از صفحه هاي اين كتاب 263 صفحه اي تكرار مي شود.

نمایی از روستای هریس

بقیهی
عکسهای این آیین را میتوانید در وبلاگ حامد حقدوست، هنرمند توانای تبریزی و عکاس خبری ایرنا، ببینید.
عکسها را اینجا هم میتوانید ببینید
هنوز به ميدان نرسيده بودم آقا كه اين آقا از آن ورِ ميدان ميآمد آقا. يعني رسيده بودم به ميدانِ سماء آقا كه اين آقا با آن چشمهاي چپولش من و ماشينم را نديد و زد به در عقب سمت راننده آقا. و لابد با خودش گفته زن است و ميترسد و ترمز ميكند و ترمز نكردم. بعد با چنان شدتي كوبيد به من كه ديگر پايم ترمز و گاز را از هم تشخيص نداد آقا و زدم به جدول ميدان. اين آقا با آن چشمهاي چپولش ورم دماغ من را نميبيند كه زل زده توي چشمهايم؟ آقا نفهميدم سرم به كجا خورد كه ماشينم دیگر روشن نشد. به جدول كه خوردم يك خانم من را از ماشين پياده كرد و گفت كه ماشين را جابه جا نكنم و سريع زنگ زد به 110. خودم هم دو دفعه ديگر به 110 زنگ زدم و نشاني محل تصادف را دادم؛ آن هم وسط ميدان؛ آن هم درست زير متلكباران رهگذرانِ آقا. پس از يك ساعت افسر آمد. اما انگار با آن چشمهاي ريزش نديد كه آقاي چپول زده به عقب ماشينم و از مسير منحرفم كرده. آقا دماغم خيلي درد مي كند از دست شما.
اگر خودمان را بزنیم به آن راه و خبرگزاری فارس را مدینهی فاضلهی افلاطون بپنداریم و سر از این خبرگزاری درآوریم، به تفاوت فاحش فارس با مدینهی فاضله افلاطون پی خواهیم برد.
تفاوت این است: افلاطون در آرمانشهر خود شاعران را راه نمیدهد و فارس، زنان را.

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز، ز آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلسِتان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب نا روان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی
تیتر، برگرفته از این شعر است.

وقتي پرويز به فروغ گير سه پيچ داد كه شعر گناه را براي كه سروده، فروغ مي توانست كله شقش را بلند كند و زل بزند توي چشم هاي پرويز و از ديوار حاشا برود بالا و برسد به سقف؛ يا خودش را به آن راه بزند و بگويد: "ها!؟ كامي انگار بيدار شده؟ اومدم مادر"
اما هيچ نگفت و به گوشه اي خيره شد. مي توانست بگويد: "پرويز جون! تو رو سنه نه؟ از جونم چي مي خواي داآش من؟ برات بچه هم كه آوردم. چرا بي خيال ما نمي شي؟ تا كي مي خواي رو مخم را بري؟"
اما هيچ نگفت. همه جسارتش را ريخت توي چمداني و با پرويز براي هميشه خداحافظي كرد.
راستي مردي كه بهانه شد تا فروغ پرويز را ترك كند، كه بوده؟ همان مرد خوشبخت؛ صاحب گناه فروغ؛ همان اسطوره گمنام.
اين شعر را براي كدام مرد سروده؟:
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
پي نوشت: ابراهيم گلستان وقتي با فروغ آشنا شد كه فروغ، فروغ شده بود. شعر گناه جزو نخستين شعرهاي فروغ بود؛ همان شعرهايي كه فروغ را به تولدي ديگر رساند.

اسب سپید من مهربان و رام است
اسب سپید من چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
یال سپید اسبم روشنایی راه است
چشم سیاه اسبم چون حفرههای ماه است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
هر جا که خسته هستم یا غرق حسرتم
پابند مهربانیش حتی در غربتم
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آنکس که دست من را در دستش میفشرد
مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
فریدون فرخزاد
مهم: ترانهی "اسب سپید" را با کمک اینجا گوش کنید؛ این ترانه در سال ۵۶ با صدای فریدون فرخزاد و آلیس ضبط شده است.
مهمتر: چشم سیاه اسبم چون حفرههای ماه است
مهمترین: آنکس که دست من را در دستش میفشرد/ مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد
اهمّ: بدبختی آخه اسبم نداریم

"جاستین هورگناشلاگ، کمکچاپچی ِ هفتهای سیدلاری، هر روز بگی نگی شصتتایی خانم را که قبلن چشمش بهشان نیفتاده بود از نزدیک میدید. واسهخاطر ِ همین توی این چند سالی که از ماندنش تو نیویورک میگذشت، حول و حوش ِ ۷۵۱۲۰ زنِ مختلف را از نزدیک دیده بود. از این ۷۵۱۲۰تا زن، زورکی ۲۵۰۰۰تاییشان زیر ِ سی و بالای پانزده سال سن داشتند. از این ۲۵۰۰۰ نفر فقط وزنِ ۵۰۰۰تاشان بین چهل و پنج تا پنجاه و هفت کیلو بود. از همین ۵۰۰۰تا فقط و فقط ۱۰۰۰ نفری بدترکیب نبودند. ۵۰۰تاشان معقول برورویی داشتند؛ از همینها هم ۱۰۰ نفری تودلبرو به حساب میآمدند؛ ۲۵تایی الهامبخش ِ سوتهای آهسته و طولانی میشدند؛ و فقط یکیشان در همان نگاه اول دلِ هورگناشلاگ را برد.
در واقع ما با دو دسته زنِ عشوهگر سر و کار داریم. زنان عشوهگری که به مفهوم دقیق کلمه عشوهگرند، و زنان عشوهگری که به مفهوم دقیق کلمه عشوهگر نیستند."
نخستین داستان مجموعهی "نغمهی غمگین"ِ سلینجر با دو پاراگراف بالا آغاز میشود. اسم این داستان "قلبِ یک داستان پاره پاره" است. این مجموعه ۱۰تا از داستانهای کوتاه سلینجر را در بر میگیرد؛ داستانهایی که در دههی هزار و نهصد و چهل میلادی در برخی از نشریههای آمریکا چاپ شده است.
انتشارات نیلا "نغمهی غمگین" را با ترجمهی مشترک "امیر امجد" و "بابک تبرایی" چاپ کرده است.
مجموعه داستان دیگری از سلینجر نیز با نام "هفتهای یه بار آدمو نمیکُشه" به کوشش انتشارات نیلا همراه با "نغمهی غمگین" منتشر شده است. داستانهای منتشرشده در این دو مجموعه پیش از این به فارسی ترجمه و منتشر نشده بود. این دو مجموعه همین امسال چاپ و منتشر شدهاند.
پینوشت: حضور مستقیم یا غیرمستقیمِ "هولدن کالفیلد"ِ ناتور دشت در اکثر داستانهای این دو مجموعه، نشان میدهد این داستانها تمرینی بوده برای خلق ناتور دشت. البته هر یک از این داستانها ـ در حیرتزده کردن مخاطب ـ برای خود یک پا ناتور دشتاند.
پی ِ پینوشت: مترجمان دو مجموعه داستان یادشده، به از نجفی نباشند، به خوبی از پس ِ زبانِ سلینجر برآمدهاند و دستشان واقعن درد نکند.
پی ِ پی ِ پینوشت: نمیدانم آیا خوانندهای پیدا میشود که پس از خواندن آثار سلینجر عاشق او نشده باشد.


وجه اشتراك و افتراق كاليگولا و مسيح يكي است. مسيح هم كشندگان خود را رستگار ميداند و هم آنها را كه به دفاع از او برميخيزند؛ چراكه هر 2 به نگهداشت دين خود ميانديشند؛ كاليگولا نيز كشندگان و حاميان خود (هر 2) را مقصر ميداند؛ چراكه هر دو خائن هستند. گروه اول به او خيانت كردهاند و گروه دوم به همپيمانان خود! بخشی از مقالهی مهدی اورند
منتشرشده در مجلهی ماندگار

پینوشت: توی هر کشوری هستند انسانهای بیماری که به اذیت و آزار جنسی انسانهای دیگر ـ اعم از مرد، زن یا بچه ـ دست میزنند اما آنها بیمارند و به معالجه نیاز دارند. حال آنکه در کشور من که تمدنی چندهزارساله دارد و فرهنگ از سر و رویش میبارد و اکنون هم که با مددجستن از قوانین اسلام، الگوی تمامی کشورهای اسلامی شده، برخی بیمار نیستند و به آزار جنسی همنوعانشان مرتکب میشوند. وقتی ایستگاه متروی یک شهر کوچک کیلومترها از آن شهر دور باشد و وقتی حرفزدن از طبیعیترین غریزهی آدمی ممنوع باشد و انسانهای هوسباز مجالی برای خاموش کردن آتش غریزهی جنسی خود نداشته باشند و وقتی ذهنیت عوام جامعه به سمتی سوق پیدا کند که با شنیدن صدای زن، واژهی ضعیفه در ذهنش نقش بندد، آنوقت هزاران زن به یکباره نیست میشوند؛ هزاران کودک یا نیست میشوند یا تا آخر عمر خود نیستی را با خود حمل میکنند و هزاران مرد نیز در انتظار مرگ مینشینند.
این اتفاق را از زبان دوست خوبم ـ که خود را مدیون خدا میداند ـ در ادامهی مطلب بخوانید.

هر خاکی رویاننده نیست. برخی خاکها آفت گیاهاند. خاک شدهاند که بخشکانند؛ که بپوسانند. خاک من از این گونه است. آفت میاندازد به جان گیاه. ریشه را سست میکند. هرزپرور است. روییدن بر این خاک نشانهی زندگی نیست. سر برآوردن از این خاک، سرآغاز مرگ است. خاک من مناسب است برای خار. خار هم که ثمر نیست.
باید دستهایم به این خاک چنگ بزنند؛ ریشهام را درآورند؛ در خاک دیگری فرو کنند. ریشهام باید دل چندپارهاش را در خاک جدید بدواند و خودش را با مرطوبی و نامرطوبی خاک تازه سازگار کند. البته اگر خاک من قدرت سازگاری را از ریشهام نگرفته باشد.
این جملات رضا هدایت عزیز است برای این پست ناخانا؛ برای احوال این روزهای من.
سرودهای مالدورور، سرود اول، بند هفتم
ترجمهی مسعود قارداشپور
ترانهی "unutmaki dünya fani" سرودهی "Barış Manço" را دوست دارم؛ هم به خاطر محتوایش؛ هم به خاطر آهنگ و تنظیمش و هم به خاطر خوانندهاش. "muazzez ersoy"، از خوانندگان دوستداشتنی ِ ترکیه، با صدای زیبایش این ترانه را خوانده است.
این ترانه را ترجمه کردم؛ هم به خاطر ترانگیاش؛ هم به خاطر آهنگش و هم به خاطر خوانندهاش.
کلیپ ترانهی "unutmaki dünya fani" را میتوانید اینجا ببینید.
kurumuş bir çiçek buldum
mektupların arasında
birtek onu saklıyorum
onu da çok görme bana
aşkların en güzelini
yaşamıştık yıllarca
bütün hüzünlü şarkılar
hatırlatır seni bana
kırıldı kanadım kolum
ne yerim var ne yurdum
gurbet ele düştü yolum
yuvasız kuşlar misali
selvi boylum seniniçin
katlanırım bu yazgıya
böyle yazmışsa yaradan
kara toprak yeter bana
unutmaki dünya fani
veren Allah alır canı
ben nasıl unuturum seni
can bedenden çıkmayınca
گل خشکیدهای پیدا کردم
در میان نامهها
آنرا نگه داشتهام
آن را هم برای من زیاد نبین
زیباترین عشقها را
سالها زندگی کردیم
اکنون
ترانههای غمگین تو را به یاد من میآورند
دست و بالم شکست
نه جایی دارم نه سرزمینی
راهی غربت شدم
همچون پرندههای بیلانه
ای سرو بالابلندم! به خاطر تو
تن میسپرم به سرنوشت
خاک سیاه نصیبم خواهدشد
پروردگارم اگر اینگونه نوشته باشد
فراموش نکن دنیا ناپایدار است
پروردگاری که جان میدهد، جان میگیرد
چگونه تو را فراموش کنم
تا زمانی که زندهام؟
آفرين به آيدين فرنگي با اين اثر زيبايش

کرج. امامزاده طاهر. فروردین ۸۷


محمد مختاری و محمدجعفر پوینده


صفر قهرمانیان شاعر نبود اما شاعرانه زیست

فاتحهای نثار روح پربرکت موبایلم لطفن
تو
هیچ کاری برای من نکردی
جز این که چاقویی را که توی پهلویم فرو رفته بود، دربیاوری
بشویی
و دوباره بگذاری سر جایش
همان جا
درست در پهلوی راستم!

توضیح خودم: بخشی از حقوق فروردین بسیاری از روزنامهنگاران و خبرنگاران ِ بابیمه و بیبیمه، از جمله خودم، به بهانهی تعطیلات نوروز کسر شده است؛ آنهایی که بیمه نیستند به این بهانه که بیمه نیستند و آنهایی که بیمه هستند به این بهانه که تعطیلات را نبودهاند. انگار روزنامهنگاری و خبرنگاری در این مملکت از بیصاحبترین مشاغل است.
باز توضیح خودم: آقای اشتهاردی عزیز! حواستان کجاست؟ روزنامهنگار بدون بیمه و بدون قرارداد که تهدیدبردار نیست. تن سپردن به کار روزنامهنگاری و خبرنگاری در مملکت ما به خودی خود تهدیدی جدی است.
Piraye İçin Yazılmış
Saat 21 Şiirleri - 26 Eylül 1945
Bizi esir ettiler
bizi hapse attılar
beni duvarların içinde
seni duvarların dışında
.Ufak iş bizimkisi
:Asıl en kötüsü
bilerek, bilmeyerek
...hapisaneyi insanın kendi içinde taşıması
İnsanların birçoğu bu hale düşürülmüş
namuslu, çalışkan, iyi insanlar
...ve seni sevdiğim kadar sevilmeye lâyık
nazim hikmet
نوشتهاي براي پيرايه
شعرهاي ساعت ۲۱
ما را اسير كردند
ما را در زندان انداختند
من را در اين سوي ديوارها
تو را در آن سوي ديوارها
اين كه براي ما چيزي نيست.
همهي حقيقت اين است:
هر انساني با خود زنداني حمل ميكند
دانسته يا نادانسته
احوال بسياري از انسانها همين است
انسانهاي خوب، پركار و پاكدامن
و انسانهايي لايق دوست داشتهشدن
درست همانقدر كه تو را دوست دارم
ناظم حكمت
ترجمه: خودم

وقتی داری به شکل خودت میبالی، میرسی به نردبان اتفاق. بالا میروی و میافتی این گوشه و از هم میپاشی. اتفاق، میاندازدت و از هم میپاشاندت. زندگی تکیه داده است به پایههای لرزان اتفاق و همهچیز زیر نظر اتفاق، میافتد. اتفاق دست هرکسی را میگیرد و به هر گوشهای که بخواهد، پرت میکند. اوست که تصمیم میگیرد چه کسی کجا باشد و چه کند. اتفاق، آدمها را به هم میرساند. اتفاق، آدمها را از هم میگیرد. اتفاق میآورد. اتفاق میبرد. اتفاق از آن بالا تو را میبیند و درست زمانی که تشخیص میدهد بیخودی و میتوانی برقصی، میرقصاندت و در این رقص آنقدر میچرخاندت که گم میشوی و خودت را نمیتوانی پیدا کنی. اتفاق، عشق را روی بالاترین پلهاش میایستاند و به موقع پرت میکند روی جان آدمها. اتفاق، غریبه را از بالا با چنان شدتی میکوبد روی تو که نقشاش را هیچگاه از دلت نمیتوانی پاک کنی. کلید دل همه دست اتفاق ِ بیپدر است و تا خودش نخواهد باز و بسته نمیکند. اتفاق، برای بعضی آدمها نردههایش را سفت و بلند میکند. آنقدر سفت که هرگز نیفتند و آنقدر بلند که برای دیدنشان باید گردندرد بگیری. او بعضی از همین آدمها را همیشه در اوج نگه میدارد و بعضیهای دیگر را هر وقت بخواهد از اوج، پایین میاندازد. نردههای همین اتفاق برای بعضی آدمهای دیگر لرزان و شل است و اصلن نمیگذارد که بالا بروند. اتفاق ِ لعنتی با افتادن آدمها تفریح میکند. با نیفتادن آدمها تفریح میکند. با کوبیدن آدمها تفریح میکند. با من تفریح میکند. با تو تفریح میکند. من از دست اتفاق ِ بیپدر گله دارم. خیلی.
نفرت بر زمين باير میرويد. بر جنازهی درختان سوخته، چشمههای خشکشده.
![]()
صفورا مادربزرگ کوتاه و خمیدهی مهدی بود. او سرتاسر سال با دستهایش موهای کویر را نوازش میکرد و در گوشش لالایی میخواند و به او وعدهی باران میداد و چشم از پستههایش برنمیداشت تا در مرداد لبشان به خنده باز شود. بارها در صورتش عمیق شده بودم. کویر خودش را روی صورت صفورا پخش کرده بود. بارها شروع کرده بودم به شمردن خطوط ترکخوردهی چهرهی صفورا اما در نهایت ترکهای صورتش بر ترکهای دستهایش عمود میشد و حساب از دستم در میرفت و میرفتم تا چهرهی او را با چهرهی کوهستانی مادربزرگ خودم مقایسه کنم. هر قدر در چهرهی مادربزرگم زاویههایی با گوشههای تند و خطهای ملایم وجود داشت، در چهرهی بدون زاویهی صفورا، خطوط شکستهی شور میدیدم. کویر، خاطرات صفورا را ریخته بود توی کفاش و دستاش را مشت کرده بود و گذاشته بود روی دل صفورا. هر لحظه قطرهای از توی نگاهاش بیرون میریخت. دستهایش بوی خرمنهای سوخته میداد. از لبهایش بوی پستههای سوخته بلند میشد. قدمهایش، کوچههای سوخته بود و خودش، کوتاهی و خمیدهگی درخت کویر. صفورا فقط به چهرهی خندان پستههایش لبخند میزد و به صورت بشاش ستارههایش دلخوش بود. او تاب ماندن درهیچ شهری را نداشت و دلش برای کویر میتپید و هر از گاهی که یکی از فرزندانش او را از کویرش دور میکرد، در خود فرو میرفت و درنمیآمد. او دیشب پستههایش را به خدا سپرد و مرد. در مشهد و دور از کویر. نمیدانم آیا پستههایش به مرداد لبخند خواهند زد یا نه.
ترانهی بارون از آلبوم "شب، سکوت، کویر" شجریان

در این خبر ِ فارس، معاون اجرایی نمایشگاه گفته که براي رفاه حال بازديدكنندگان، تمهيدات لازم انديشيده شده و جاي هيچگونه نگراني نيست و تمام بازديدكنندگان در ايام برگزاري نمايشگاه تحت پوشش بيمه حوادث خواهند بود.
به دلیل دزدیده شدن تلفن همراهم نتوانستم از صحنهی دلخراش زمینخوردن استاد فائقی عکس بگیرم؛ بنابراین عکس بالا را از اینجا برداشتم.

از من که گذشت
اما میخواهم از تو نگذرد
بادی که از
هیا
هو
ها
ی کودکانهیمان
برخاست
این شعر ِ من چندی پیش برای نخستینبار در نشریهی الکترونیکی صدای مستقل ادبیات ایران منتشرشد.
تصویر بالا توسط هدا حدادی خلق شده است.
